تبليغاتX
ستاره سهیل
ستاره سهیل

................


زنی از خانه اش بیرون آمد و 3 پیرمرد با ریشهای سفید را دید که جلوی حیاط نشسته بودند. او آنها را نشناخت و گفت: "فکر نمی کنم شما را بشناسم، اما شما باید گرسنه باشید. لطفاً بیایید داخل و چیزی بخورید."
آنها پرسیدند: "آیا مرد خانه، خانه هست؟"
او جواب داد: "نه، بیرون است."
آنها گفتند: "پس
ما نمی توانیم داخل بیاییم."
عصر، وقتی همسرش به خانه برگشت به او گفت چه اتفاقی افتاد.
همسرش گفت:" برو به آنها بگو که من خانه ام و دعوتشان کن داخل."
زن بیرون رفت و آنها را دعوت کرد. آنها جواب دادند:" ما نمی.توانیم همگی با هم به یک خانه برویم." زن علت را پرسید. یکی از آنها در حالی که داشت به یکی از دوستانش اشاره می کرد گفت:" نام او ثروت است، دیگری موفقیت است و من عشق هستم. حالا
برو داخل و با همسرت مشورت کن و یکی از ما را دعوت کن."
زن رفت داخل و به همسرش جواب آنها را بازگو کرد. همسرش بسیار هیجان زده شد و گفت:" چه خوب! بیا ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان را پر از ثروت کند."
همسرش مخالفت کرد وگفت:" چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟"
عروس جوانشان که داشت در گوشه ای به آنها گوش می داد، آمد و گفت:" بهتر نیست عشق را دعوت کنیم،
خانه مان سرشاز از عشق خواهد شد."
مرد به همسرش گفت:" بیا به حرف عروسمان گوش کنیم. برو و عشق را دعوت کن."
زن بیرون رفت و از آنها پرسید؟" کدامیک از شما عشق هستید؟ لطفاً بیایید داخل و مهمان ما باشید." عشق بلند شد و رفت طرف خانه. دو پیرمرد دیگر نیز بلند شدند و دنبال او راه افتادند.
زنِ حیرت زده به ثروت و موفقیت گفت:"من فقط عشق را دعوت کردم؛ چرا شما هم دارید میایید؟"
پیرمردها همگی با هم جواب دادند
:"
اگر تو ثروت یا موفقیت را دعوت می کردی، دوتای دیگرمان بیرون می ماند، ولی چون تو عشق را دعوت کردی هر کجا که او برود ما هم می رویم. هر جا که عشق است، ثروت و موفقیت نیز هست."

 



نوشته شده توسط majid تاریخ شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 12:24

|+|

http://soheil-majid.blogfa.com

یادت می اید؟؟؟

 
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه هاي من آشيانه بسازي. پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين خنده دار ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي چرا پرزدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد. پرنده گقت: نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پرزدن يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است. اما اگر تمرين نكند فراموش مي شود. پرنده اين را گفت و پرزد. انسان پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج مي زد. آنوقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: «يادت مي آيد، تو را با دو پا و دو بال آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بالهايت را كجا گذاشتي؟» انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آنوقت رو به خدا كرد و گريست.
 



نوشته شده توسط majid تاریخ یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 8:7

|+|

http://soheil-majid.blogfa.com

مطالب روز همراه با عکس

امروز سالگرد زلزله خانمان‌برانداز بم بود.

مي‌بينيد که چقدر بم پيشرفت کرده، بعد از اون همه ويراني بالاخره خونه اين بچه‌ها دردار شده!


احمدي‌نژاد در حاشيه جلسه هيأت دولت با خبرنگاران ديدار کرد.

يک خبرنگار سمج هم شال‌گردن دستباف احمدي‌نژاد رو از ايشون کادو گرفت!


بعد از متهم شدن چک پول در پرونده گرانی، مظاهري از ورود چک‌پول الکترونيکي به جاي چک‌پول معمولي خبر داد.

باور کنيد منظور ما از اين عکس، مظاهري هستش نه بهداد با اون کلاه باحالش!


امروز نمايندگان روز پرکاري را پشت سر گذاشتند.

حيف که قليون ممنوع شده، وگرنه جاش اينجا خالي بود (لطفا توهين به نمايندگان تلقي نشود).


سارکوزي هم با دوست دخترش با هواپيماي اجاره‌اي به دَدَر رفت.

اين جور که اين سارکوزي يقه باز کرده، ياد جاهل‌هاي قديم افتادم.


اين روزها بحث چاقي و لاغري و تناسب اندام نقل محافل شده.

مثل اين که اين قضيه در جامعه پرندگان هم اثر گذاشته و ايشون هم رفته دنبال پرورش اندام. (تصوير از رويترز)


انگار سرنوشت مربيان قبلي پرسپوليس اين بار سراغ افشين خان اومده.

بنده خدا ديگه حسابي قاتي کرده، دم به دقيقه حرفشو عوض مي‌کنه!

 



نوشته شده توسط majid تاریخ پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 8:32

|+|

http://soheil-majid.blogfa.com

ماساژوری که گوگل میلیونرش کرد!!

ماساژوری که گوگل میلیونرش کرد!!

 سال 99 ، خانم بونی براون Bonnie Brown ، تازه از همسرش جدا شده بود. او با خواهرش زندگی می‌کرد و آینده‌ای نامشخص داشت. تا اینکه شانس آورد و یک آگهی استخدام دید. یک شرکت در «سیلیکون ولی» ، احتیاج به یک ماساژور داشت که به خانه‌های کارمندانش برود و آنها را ماساژ دهد.

این شرکت که آن موقع 40 کارمند بیشتر نداشت ، گوگل نام داشت!

او این کار پاره‌وقت را در گوگل قبول کرد. خانم براون هفته‌ای 450 دلار دستمزد می‌گرفت و این امکان را هم داشت که به جای دستمزد نقدی ، سهام شرکت را بخرد.

بعد از 5 سال مدام ، ماساژ مهندسان گوگل ، خانم براون بازنشست شد ، ولی سهام گوگل آنقدر رشد کرده بود که این خانم میلیونر شده بود!

 12google.xlarge1.jpg

این خانم از اینکه عاقبت‌اندیشی کرده و به توصیه مشاور اقتصادی‌اش گوش نکرده و سهامش را نگه داشته خوشحال است. حالا این خانم 52 ساله در یک خانه بزرگ 3 هزار فوت مربعی درایالت نوادا زندگی می‌کند و به علاوه ماساژور مخصوص خودش را دارد. او مسافرت‌هایی هم به نقاط مختلف جهان برای سرکشی بنیاد خیریه‌ای که تأسیس کرده ، انجام می دهد.

تخمین زده می‌شود ، هزار نفر از کارمندان گوگل با در اختیار داشتن سهامی بیشتر از 5 میلیون دلار ،از طریق رشد خیره‌کننده ارزش سهام گوگل میلیونر شده باشند.



نوشته شده توسط majid تاریخ یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 15:36

|+|

http://soheil-majid.blogfa.com





داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از قله بلند ترین کوه ها بالا رود
.

او پس از سال ها آماده سازی ماجرا جویی خود را آغاز کرد

 ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست

 تصمیم گرفت تنها از کوه بالا رود.

شب بلندی های کوه را به طور کامل در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید

 همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت, ابر روی ستاره ها و ماه راپوشانده بود

همان طور که که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد

 و از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل

 چشمانش می دید و احساس کشیدن بوسیله قوه جاذبه او را در بر می گرفت.

 

همچنان که سقوط می کرد در آن لحظات ترس عظیم همه رویداد های

خوب و بد زندگی به یادش آمد.

 

اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد

 طناب به دور کمرش محکم شد

 . بدنش میان زمین و آسمان معلق بودو فقط این طناب بود که او را نگه داشته بود.

و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز اینکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن.

 

 

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد پاسخ داد از من چه می خواهی؟

 

خدایا نجاتم بده. واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم

.البته که باور دارم اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است راپاره کن.

 

یک لحظه سکوت...ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند .

 بدنش از طناب آویزان بو دو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود

 در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت. !

 

و شما ؟چقدر به طنابتان وابسته هستید آیا حاضرید آنرا رها کنید ؟

هرگز فکر نکنید که خدا مراقب شما نیست .

به یاد داشته باشید که او همواره با دست راست خود شما را نگه داشته است.

 

 



نوشته شده توسط majid تاریخ پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 11:14

|+|

http://soheil-majid.blogfa.com